faafaa
زیاد خوب نباش......
زیاد دم دست هم نباش........
زیاد که باشی زیادی می شوی........
faafaa
بـعـضـیا رو بـایـد از تـو رؤیـات بـکـشـی بـیـرون و مـحـکـم بـغـل کـنـی !........ بـعـد آروم در گـوشـش بـگـی :........ آخـه تـــو چـرا واقـعـی نـیـسـتـی لامـصـب..........
faafaa
غربت را نباید درالفبای شهرغریب جستجو کرد........... همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد،............ تو غریبی...........
faafaa
خسته ام.......
از جنس قلابیِ آدم ها.......
هـی فلانی!........
راهت را بگیـر و برو .....
حوالـی ما توقف ممنوع است!......
faafaa
آنچه را چشم هایت به تو می گویند باور نکن........... آنها فقط محدودیت ها را نشانت می دهند........... با ادراکت نگاه کن،..... آنچه را هم اکنون می دانی،درک کن........... آن وقت راه پرواز کردن را یاد خواهی گرفت ............
faafaa
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد..... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید........ عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند....... پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند ......سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. ........پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. ........پرستاران از او دلیل را پرسیدند............. پیرمرد گفت... زنم در خانه سالمندان است. ........هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم......... نمیخواهم دیر شود!....... پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم........ پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد...... چیزی را متوجه نخواهد شد!....... حتی مرا هم نمیشناسد!......... پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟........ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!..........
faafaa
بیا، گناه ندارد، به هم نگاه کنیم...........دیدگاه
faafaa
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد................ مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد..........رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟..........” مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.”........... چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟........ عشق ورزی را متوقف نساز. ..........لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند. ....................
faafaa
متنفرم از تو و هر که نام تو را دارد ..من..غريب ..غريب با چهره جديد تو که هرروز نمايان تر ميشد و مرا غرق مي کرد در درياي حماقت هايم ..........غروب و غم منِ غريب را بغل گرفته و من لجوجانه از مردانگي ِ...... خيالي ات ميگريزم به تنهايي ها......... و آخرين برگ اين دفتر خاطرات را امروز تمام ميکنم ديگر نمي نويسمت تا خاک بخوري در تاقچه ي عادت هاي احمقانه ام .. آري من عاشقم ولي به عشق ....... به قشنگي ماه در اوج ........ نه تو .........جاي خاليت هم پر ميکنم با واژه هاي اشک آلود .. اعتصاب ميکنم از تو که مرا به مرز خفقان کشاندي و رها مي شوم از حقارتت .........از حماقتم ......... ديگر براي نياز هايم به خود دروغ نمي گويم و زنانه فرياد مي زنم که "...... چه مبارک ست روز فراموش کردنت "....... اگر اين اشک ها تا صبح مجالم داد تا طلوع قهقه اي وسيع فرداهاي روشن را به نرخ جان خريدارم ...............
faafaa
هرگز تسلیم نشو و همیشه لبخند بزن!!!..........داستان واقعی......دیدگاه
faafaa
پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟ .........دیدگاه
faafaa
می دانید این مرد که بوده.. ؟....دیدگاه