faafaa
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن ! ...............
faafaa
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !......
faafaa
شما یادتون نمیاد، ......صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم......... به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ......ولی سمت چپی ها نو بود ! .......................
faafaa
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن..............
faafaa
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !..........
faafaa
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد،.......... بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد...... و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت،...... آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، .......میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !............
faafaa
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی......... بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، ............همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !.............
faafaa
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، ...........کانال یک و کانال دو ! ........
faafaa
شما یادتون نمیاد.......... ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه ! .........
faafaa
شما یادتون نمیاد ...............دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟.............
faafaa
شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت ...........مامان جون بستنیش خوشمزه تره !..................
faafaa
شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه...................
faafaa
شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم...........................
faafaa
کوتاه ترین داستان دنیا . . . . . . . . . . . . . . . روزی روزگاری خدا ما را آفرید .........، تا آدم باشیم........ قصه ما به سر رسید..... . خدا به خواستش نرسید ......
faafaa
..... در سردر کاروانسرايي...... تصوير زني به گچ کشيدند .......... ارباب عمایم اين خبر را........ از مخبر صادقي شنيدند ......... گفتند که وا شريعتا خلق.... روي زن بي نقاب ديدند...... آسيمه سر از درون مسجد.... تا سردر آن سرا دويدند....... ايمان و امان به سرعت برق...... مي رفت که مؤمنين رسيدند....... اين آب آورد آن يکي خاک...... يک پيچه ز گِل بر او بريدند........ ناموس به باد رفته اي را....... با يک دو سه مشت گِل خريدند.... چون شرع نبي ازين خطر جَست........... رفتند و به خانه آرميدند......