ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
ز تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین چه دارى ؟ به همه کمبودهایت که از آن می نالى خدا را بیفزا و ببین دیگر چه کم دارى ؟
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.» پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست . . .
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
انسان موفق کسی است که در تاریکی دنبال شمع بگردد ، نه اینکه منتظر بشیند تا صبح شود....
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
هیچ کس همراه نیست. (تنهای اول)
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
باران باش و ببار ، نپرس پیاله های خالی از آن کیست . . . ( گوینده به احتمال 99% کوروش کبیر )
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن . . .
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
آسمان فرصت پرواز بلندی است.... قصه این است چه اندازه کبوتر باشی .......
گاو ماما میکرد٬گوسفند بع بع میکرد٬سگ واق واق میکرد همه با هم صدا میزدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما از حسنک خبری نبود او مدتهای زیادی هست که به خانه نمی آید٬او به شهر رفته ودر انجا شلوارهای جین و تیشرت تنگ به تن میکند٬او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬کبری تصمیم داشت حشنک را رها کند و دیگر با او چت نکندچون کبری با پترس چت میکرد.پترس دید که سد سوراخ است اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود٬پترس در حال چت کردن غرق شدو مرد.برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما او سردش بود٬ریزعلی چراغ قوه هم داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگها برخورد کرد و کبری وهمه مسافران مردند.ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او اصلا حوصله مهمان را ندارد٬او آخرین باری که گوشت خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.و دیگر به همین دلیل است که کتابهای دبستان آن داستانهای قشنگ را ندارد.
15 سال و 5 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 50 دقيقه قبل