یاد دارم در #غروبی#سرد#سرد می گذشت از کوچه ما #دوره-گرد داد می زد #کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف #سفالی می خرم گر نداری کوزه #خالی می خرم #اشک در چشمان #بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید، بغضش شکست اول ماه است و #نان در سفره نیست ای #خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی #نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا #سفره#خالی می خرید؟
#پیری برای جمعی سخن میراند... #لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره #همان لطیفه را گفت و تعداد #کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به #لطیفه ای یکسان #بخندید، پس چرا بارها و بارها به #گریه و #افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ #گذشته را فراموش کنید و به #جلو نگاه کنید.