فاخته
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بیدریغ باشند/ در دردها و شادی هاشان حتی با نان خشکشان /و کاردهایشان را جز از برای ِ قسمت کردن بیرون نیاورند..
فاخته
مرگ روزای بچگی از روز به شب رسیدنه ....
فاخته
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز، حافظ را تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود ! ما، اينك از اعماق آن گرداب، از ژرفاي آن غرقاب، چنگال توفان بر گلو، هر دم نهنگي روبرو، هر لحظه در چاهي فرو، تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته، در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته......
فاخته
يه اتاق ساكت و سرد ...من و فكر رفتن تو
خدا نگهدارت
14 سال و 1 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 45 دقيقه قبل