برای گفتن من شعرم به گل مانده...نمانده عمری و صد ها سخن به دل ماند ...صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده...از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای است دگر حوصله ای نیست..سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این مرا مشغله ایی نیست...داریوش اقبالی@far_naz
گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هر منزل این راه بیابان هلاک است هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است نقش تن ماریست که در خواب کمین است در هر قدمت خار هر شاخه سر دار در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم بده گر چمشه ای انجا ست گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز...
خواهشا بعد خوندنه اين متن يه كم فكر كنيد...... . . . . . . . . . . . . . . . . . . .مادر مثل مداد ميمونه هر لحظه تراشيده شدن و تموم شدنش رو ميبيني... اما پدر مثل خودکاره . شکل ظاهريش تغيير نميکنه فقط يکدفعه ميبيني ديگه نمي نويسه...... تا هستند قدرشونو بدونيم...............
برو یه دسی بگیر خو و و و


13 سال و 29 روز و 15 ساعت و 21 دقيقه قبلدلمه جان تو
13 سال و 29 روز و 15 ساعت و 20 دقيقه قبل


13 سال و 29 روز و 15 ساعت و 17 دقيقه قبل