مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود . یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید : « چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره »
ras migan khub
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 57 دقيقه قبلdokhtar gonde andaze amat shodi
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 57 دقيقه قبلاشکال نداره با یاد عطرش زندگی میکنم
مگه دوست پسرمه:؟؟؟مامانمه
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 56 دقيقه قبلmikhai man begam dos pesaret bekhare
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 53 دقيقه قبلبه هرحال منم مثل اون به این خرافات علاقه ندارم
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 3 ساعت و 47 دقيقه قبل