faren
تا در کفت اسیرم قرآن به سر بگیرم .....چون بگذرم ز قرآن اُفتم به کوره راهی.....
faren
می خوام گلکسی نوت بخرم، نه به خاطر امکاناتش، نه به خاطر کیفیتش بلکه به خاطر سایزش. آخه تنها گوشی موجود دربازاره که از سوراخ توالت رد نمیشه! یعنی عمرا بیفته توی چاه
faren
گاهی تصور میکنم سکوت نیز چه آرام فریاد می زند ای سکوت خفته ی من فریادت به گوشهای بیدار خواهد رسید پس نا امید مباش و آرام فریاد بزن... آرام فریاد بزن...
faren
خدایا!!! من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد... و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا
faren
آدم است دیگر، گاه فراموش میکند گاه فراموش میشود، فراموشی گاهی نعمت است و گاهی نکبت، فراموش شدن چيزی نيست که از ياد آدم برود، درديست تلخ که خوب نمیشود، میرود تا مغز استخوانت، میماند تا همیشه، تا ابد، مثل دیوار محصورت میکند، مثل زندان تنهایت، دور میشوی از خودت، از آدم ها، از خنده ها، از تمام خاطراتش... فراموش شدن مثل مردن است، عمیقتر، بدتر، دردناکتر حتی، جوری که انگار کسی تو را لگدمال میکند مثل یک برگ خشک شده پاییزی که عابران از کنارش میگذرند، مثل دستی که دراز شده و هیچکس نمی گیردش، مثل اسکناس صد تومنی شاباش روی سرامیکهای تالار، فراموش شدن تنهایی دارد، سخت است، فکر میکنی هیچوقت فراموش نمیشوی مثل دریا که قرار نیست از حافظهء ماهی پاک شود. اما دریا، توی تنگ از حافظهء ماهی پاک میشود ذره ذره، آرام آرام، جایی که ماهی توی اشک های خودش نفس بکشد، دریا از یادش میرود. دریا با آن عظمتش از یاد ماهی میرود، تو هم فراموش میشوی روزی، تمام میشوی کم کم...و تلخی داستان آنجاست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز از یاد نمی برند.
faren
هنـوز برایـت مینویــسم درست شبیــه کودکــی نـابینـــا که هـر روز برای ماهـی قرمـزِ مُــرده اش غـذا میریــزد.
faren
توسط موبایل
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد گریزی نه گریز گاهی گردد آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست بگذار رنگ آشنایت را ببینم.... شاملو
faren
توسط موبایل
بانو ...زندگیم به همین پریشانی موهایت در باد است....در باد که می روی و نمی آیی...به اندازه همین کوچه بن بست خانه ات...که دیگر آنجا نیستی....آمده ام تو با دیگری رفته ای انگار...به اندازه ی کاسه هایی که زیر نیم کاسه است...به همین لحظه هایی که من به تو اندیشیده ام و توبه دیگری....بانو.....تو به همین روزگار رفته ای که من آنراهرگز نفهمیدم....که مردش نبودم و مردش نیستم....که هوا برای نفس کشیدن جیره بندیست....که زمین قدر مرا نمیداند....مثل تو که ندانستی....که رفتی....بی دلیل...........ali zia