faren
خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت.....
faren
می رهم از خویش و می مانم زخویش هرچه برجا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود ......
faren
خدا ، انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند و این است آن "پیمانی " که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم، و " خلافت " او را در کویر زمین تعهد کردیم . ما برای همین " هبوط " کردیم ، و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .
faren
هر کس گمشده ای دارد ، و خدا گمشده ای داشت . هر کسی دو تاست ، و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ، و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . " در آغاز هیچ نبود ، کلمه ای بود و آن کلمه خدا بود " و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
faren
اولین روز بارانی را به یاد داری؟غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی ومن غافلگیر شدم سعی میکردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد میکند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی وشانه سمت راست من کاملا خیس شد و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و من مجبور بودم برای اینکه پین های چتر تو توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دور تر راه برویم... فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...
faren
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان...
faren
همه ي هستي من آيه ي تاريکيست/ که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
faren
دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد."