فرهاد
تا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره : شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه سه شـــــــنبـــــــــــــــــه چـــهـــار شنبـــــــــــــه پنجشنبه جمعه!!!
فرهاد
تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟
فرهاد
تا حالا دقت کردین وقتی توی یه جمعی یکی میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکی دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !
فرهاد
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما
فرهاد
خودم گفتم یه راه رفتنی هست ..خودم گفتم ولی باور نکردم دارم میرم که تو فکرم بمونی ...دارم میرم دعا کن برنگردم
فرهاد
برای کشتیهای بی حرکت موجها تصمیم می گیرند...
فرهاد
سوتی های باحال شما -- اعتراف میکنم دوم دبیرستان بودم,دوست خواهرم میومد خونمون,خیلی ازش خوشم اومده بود ولی به کسی نگفته بودم,یه شب تو خواب بلند میگفتم مستاااااااااانه ,مستانههههههههه,از شانس بد من ,همون موقع یکی صدامو میشنوه,وبعد تک تک همو صدامیزنن....الان بعد از چندسالم هرموقع مستانه میخواد بیاد خونمون,من قبلش از خونه میزنم بیرون.(اگه بی مزه ست به بزرگواری خودتون ببخشین)یه بار تو دستشویی رستوران بین راهی که خیلی کثیف بود آمدم پاستوریزه بازی در بیارم، شلنگو با دستمال گرفتم، وقتی پا شدم حواسم نبود دستمالو گذاشتم تو جییم، یهو فهمیدم آمدم درش بیارم کلیدام باهاش اومد افتاد گوشه دستشویی، آمدم اونو بردارم عینک دودی 250 تومنی از یقه پیرهنم افتاد تو چاه! یعنی تا وسایلمو جمع کردم و عینکو در آوردم سرتاپام شد گهِ بین راهی!
فرهاد
خواهرزادم سینا اول راهنماییه. واسه روز معلم کلی هزینه کرده و کادو واسه معلمش خریده! میگم سینا این چه کاریه عاخه؟!یه شاخه گل کافیه دیگه... میگه دایی جسارتا زِر نزن!! من دارم واسه دخترش برنامه ریزی میکنم ، رسیدم سن تو نتُرشم!!! الانم جای دوری نمیره. پدر زنمه!!!!!! من :O اون( سینا رو میگم ، بچه پررو) D:
فرهاد
باحال ترین سوتی هایی که به بچه ها ارسال کردند....... دوم ابتدایی که بودم بعد از زنگ آخر دوستم که خیلی باهاش جور بودم گفت که به یاد قدیما که با هم همسایه بودیم بریم خونمون، خونه ی ماهم باهم فاصله داشت. خلاصه منم رفتم یه 10 دقیقه ای موندم اونجا ، با استرس تمام برگشتم خونه وقتی رسیدم غروب شده بود و فقط آبجی بزرگم خونه بود از اونجایی که منو همیشه دس مینداخت بهم گفت خاک تو سرت کجا بودی مامان و بابا اومدن مدرست دیدن نیستی رفتن اداره پلیس. منه خاک برسرم از پلیس می ترسیدم گفتم الاناست بیان منو بگیرن بندازن زندون آقا گریه زاری ای راه انداخته بودم که نگو این آجیه ماهم نمیگفت بهم که مامان خونه همسایس باباهم هنوز سرکاره آقا یه نیم ساعتی این گریه زاری ادامه داشتو منم منتظره پلیس. یهو مامان اومد خونه دید که من گریه می کنم و اینا... منم منتظره کتک... خودمو آماده کرده بودم که بخورم. گفت چرا گریه میکنی ؟؟ منم گفتم مامان غلط کردم بخدا دیگه نمیرم کلیم به دوستم فحش دادم مامانه گفت: چی می گی کجا رفتی ؟؟ نگو این مامان اصلا هواسش به دیر اومدن من نبود. بعد آبجیم خندید منم تازه دوزاریم افتاد،
فرهاد
شما هم به این نتیجه رسیدین !؟ روز مبادا دقیقاً یک روز پس از خرج کردن پس اندازهای روز مباداست !