فرهاد
هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد امد قلبم شتابان می زند شمارشه معکوس برای انفجار در سینه ام ومن تنهاییه خود را در اغوش می کشم تنها مانده ام....
فرهاد
سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست
فرهاد
نمی دانم چه می خواهم خدایا...........
فرهاد
در سرزمين غربت ، مردن چه سود دارد ؟ با مردمان بي دل گفتن چه سود دارد ؟ با آسمان خسته ، با ابر دل شکسته ، با درد ريشه بسته ، رستن چه سود دارد ؟ بودم به عشق ياران ، عمري در اين بيابان ، وقتي که دلبري نيست ، ماندن چه سود دارد؟ با اين همه گلايه ، با اين شکايت و درد سنگ صبور اگر نيست ، گفتن چه سود دارد ، اين کوهسار سنگي ، باغنچه هاي رنگي وقتي شقايقي نيست ، ديدن چه سود دارد ؟؟؟
فرهاد
یا رب مباد كز پا جانان من بیفتد درد و بلای اوكاش بر جان من بیفتد من گر ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد ان بود كه از پا درمان من بیف
فرهاد
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
فرهاد
همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
فرهاد
برای کسی که از همه بیشتر دوستش دارین دعا کنید... برای من هم دعا کنید.. وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی...
فرهاد
من هستم حتی گاه به انکار تو کتابی برگ برگم...... کدام صحفه مرا خوانده ای؟؟؟ هر ورق من دردی پنهان .... بگو از من چه میدانی؟ نام من فرهاد است! با سر فصلی جاودانه.... مخدوش! چرا بسنده میکنی؟ تنها به جلد زیبایم! هر سطر من کتابی از نگفته ها و دلتنگی هاست نخوانده مرا بستی؟! باورم کن..!منم سر فصل دلتنگی های فرهاد..! در ذهن همیشه خفته ی هستی! لب فروبسته ای که چه؟ هم قصه هم واژه هم آغاز منم! دوباره بخوان مرا! چنگی تازه بزن به روح آوازم٬ من واژه ای سر کشم٬ تو سن ترین کلام! آنان هنوز در پی انکار منند! کتابی برگ برگم.. سهم من این نیست باورکن من چشمه ی جوشنده ی دلتنگیم.... منم ماندنی ترین فصل خدا منم کسی که جا مانده از کاروان........ تقدیم به همه ی کسایی که دوستشون دارم....
فرهاد
شنبه 5 آذر1390 ساعت: 13:4 توسط:دور از او آرزو دارم سایه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی برای هم باشیم همچون آینه صداقت را نثار همدیگر کنیم .....
سلام...دنبال میشید
14 سال و 9 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 10 دقيقه قبل