farnaz
مسير زمان.......... بيرحمانه.......... بكارت روح را ميدرد..........
farnaz
ريسمانهايم را رها كن......ديگر نقش عروسك خيمه شب بازي ........ لذت بخش نيست........
farnaz
آبشار نگاه رو كه ول ميكني.....ميبيني آدمها همينطور دارن شيرجه ميزنن.......
farnaz
سگ؟؟؟؟؟ گرگي كه مبارزه را به فراموشي سپرده........
farnaz
شقايق هم كه نرويد........بهار ميآيد.............جبر زمان است......بهار ميآيد.....
farnaz
پشت پنجره خيال.........كارناوال آرزوها..........همه جمع اند......درخت هست.......كلاغ هست.......باد هست......
farnaz
گرگ وار كه زندگي كني.......شب هم از خطر دريده شدن ..........توسط همقطارانت..................بيداري............
farnaz
آبستن افكاري طاقت فرسا........ديگر اميد زايش نيست......سزارينم آرزوست......
farnaz
اي همزاد من.................اي پيامبر............بگو با اين قبيله ي خام خوار چگونه مدارا كنم.................
farnaz
همه بيقرار................اما..................كو دلي كه تاب شراب دارد...........................
farnaz
نرده ي باغچه ي تنهاييم را كنار ميزني و بي كلامي گلهاي كوچك تازه رسته اش را لگد مال ميكني و سراغ باغبان را ميگيري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
farnaz
كيفم را مرتب ميكنم...............همه چيز سرجاي خود است.............عينك سفيد خوش بيني........آئينه ي قهوه اي عقايد...........رژلب آلبالويي احساسات..........و البته كليدهاي طلايي خانه ي خيال...............بايد رفت..........
farnaz
منصفانه نيست..............ماتم ميكني بي هشدار كيش.............
farnaz
افكارم را با دستبند توقيف ميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با هجوم احساساتم چه ميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
farnaz
حلقه ها چه آسان نماد جدايي ميشوند.....