farshidkeramati
پیرمرد به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم من میرم پارک قرار میزاریم تو بیا یکی دو ساعت طول میکشه نمیاد میره خونه مبینه زنش نشسته داره گریه می کنه میگه چی شده؟ میگه بابام نذاشت بیام
farshidkeramati
نمی دانم چه باید کرد؟
بمانم یا که بگریزم؟
اگر خواهم بمانم با تو،می بازم جوانی را…
و گر خواهم که بگریزم،چه سازم زندگانی را؟
farshidkeramati
اگر داشته های زندگی خود را شمارش کنید مجالی برای شمارش نداشته های زندگی خود نخواهید یافت... —
farshidkeramati
ما حاصل عمری به دمی بفروشیم / صد خرمن شادی به غمی بفروشیم / در یک دم اگر هزار جان دست دهد / در حال به خاک قدمی بفروشیم
farshidkeramati
خشاب لبانت را با بوسه پر کن میخواهم خودم حکم تیر بارانم را صادر کنم
farshidkeramati
این ♥♥ رو ♥ روی ♥♥ دیوار ♥♥ هرکسی که ♥♥ تو را ♥♥ جایی ♥♥ زمانی ♥♥ در♥♥ زندگیت ♥♥ خوشحال ♥♥ کرد ♥♥ بنویس. ♥♥ این ♥♥ ممکنه ♥♥ شگفت ♥♥ زده ات ♥♥ بکنه ♥♥ اما ♥♥ ببین ♥♥ چند تا ♥♥ واست ♥♥ بر می گرده ♥♥. خیلی ♥♥ ممنون ♥♥ واسه ♥♥ اینکه ♥♥ خوشحالم ♥♥ میکنی ♥♥ . این ♥♥ رو ♥♥ روی ♥♥ دیوارم ♥♥ بنویس ♥♥ اگه ♥♥ تا حالا ♥♥ خوشحالت ♥♥ کردم
farshidkeramati
هی کافه چی! میزهایت را تک نفره کن! نمی بینی؟! همه تنهایند
farshidkeramati
اینم اخرین پست امروز....بدرود تافرداشب همتون روبه خدامیسپارم.... حمام رفتن بهلول: روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی .... این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.
farshidkeramati
حکایت این دوست داشتن چیِ نمیدونم ولی می دونم بی تو نمی تونم.
farshidkeramati
موضوع انشا : "خوشبختي"
به نام خدا ..
خوشبختي يعني قلب مادرت بتپد
و سايه پدرت بالاي سرت باشد ...
farshidkeramati
به نام عشق..سلام عزیزان..هیس ! آرام تر بنویس... !! آرام تر اشک بریز ...!! گلویت را آرام به مهمانی بغض دعوت کن .. !! اینجا مردمانش پذیرای دل محصور تو نیستند.. به تمسخر میگیرند دلواژه هایت را... پس آرام تر قلمت را بروی کاغذ آغشته به اشک فشار بده....
farshidkeramati
بامدادتون بخیر عزیزان دلم تا فردا همتون رو به خدا میسپارم خوب بخوابین
farshidkeramati
داستان: موضوع: من با خدا غذا خوردم!
پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمهاي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش ب
farshidkeramati
توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه ! قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و آنگاه بدون قلب آرام میمیرم