farzad
حکایت رفاقت؛حکایت همون سنگای کنار ساحل!!!اول یکی یکی جمعشون میکنی؛بهد پرتشون میکنی تو دریا؛اما بعضی وقتا ی سنگای قشنگ و قیمتی گیرت میاد که نمیتونی پرتشون کنی........
farzad
رو تنه درخت در خونمون نوشتم رفاقت زیباست؛پیرمردی دیدو گفت؛بچه این رویاست!گفتم اقا شما از باهم بودن چه میدانید!؟گفت؛