farzad
رو تنه درخت در خونمون نوشتم رفاقت زیباست؛پیرمردی دیدو گفت؛بچه این رویاست!گفتم اقا شما از باهم بودن چه میدانید!؟گفت؛
farzad
با تو هم قصه ی دردم,هم صدا تر از همیشه
farzad
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم,شدم ان عاشق دیوانه که بودم
farzad
خداوندا ارمشی عطا فرما تا بپذیرم انچ را که نمیتوانم تغییر دهم,شهامتی که تغییر دهم انچه را که میتوانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم......امین
farzad
نزدیک رویای منی هرشب,ولی از دنیای تو دورم
farzad
لحظه های ناب کودکیم در پیچ و تاب زمان گم شدو رفت.دوستانم را روزگار گرفت؛عشقم را عاشقی دیگر ربود؛خدایم را خدا کشت؛من ماندم و سیگاری کنج لب و تلخیه چایی بی قندو خش خش برگ های زردو......