بـــΔــــیرا
از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ، و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به، ز آن پیش که روزگار خونت ریزد، تو خونِ قنینه در قدح ریزی به. ~خیام~
بـــΔــــیرا
میدونم که یک جایی اون بیرونی...یک جای دور...میخوام که برگردی...همسایه هام فکر میکنن من دیوونه ام...ولی اونا نمیفهن..تو تمام دارائی منی!...شب وقتی که ستاره ها اتاقمو روشن میکنن..من میشینم و با ماه حرف میزنم.
بـــΔــــیرا
مثلا وقتی دارم میخندم....: میترسم اگه بذارم لبخندم بره دیگه نتونم به لب بیارمش.