دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بـــΔــــیرا

بـــΔــــیرا
زن - مجرد
امتیاز: 2670

دنبال‌شدگان

(366 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(402 کاربر)

گروه‌ها

(114 گروه)

بازدید

بـــΔــــیرا
بـــΔــــیرا

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ، و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به، ز آن پیش که روزگار خونت ریزد، تو خونِ قنینه در قدح ریزی به. ~خیام~

مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)

خدایا تصمیم با خودته ولی بهتر نبود این پشه بجای خون چربیهای اضافه مارو می خورد !!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
آزاده ایــرانی
539636_402914199736422_1627745323_n.jpg آزاده ایــرانی
در دوره

يادته سر مداد ميشكست بعد نوشته ها يه حالت تخيلي پيدا ميكرد ؟؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)

اولی : من خروس تنبلی دارم که سالی یه مرتبه آواز می خونه ! دومی : این که چیزی نیست خروس تو خیلی زرنگه ، من خروس تنبلی دارم که وقتی خروس همسایه آواز می خونه ، فقط سرشو به علامت تایید بالا و پایین میاره

این ارسال را بازنشر کرده است.
آزاده ایــرانی
ariya.jpg آزاده ایــرانی

ریشه ی اعتقاد از آنجا خشک میشود که بخواهند تحمیلش کنند .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
آقـا اَمـیـن
آقـا اَمـیـن
در دوره

تصاویری از رمانتیک ترین ها

این ارسال را بازنشر کرده است.
آزاده ایــرانی
rmation.jpg آزاده ایــرانی
در دوره

عزیزم اگه الآن پشت کامپیوترت قوز کردی ، کمرتو صاف کن

این ارسال را بازنشر کرده است.
بـــΔــــیرا
بـــΔــــیرا
توسط پیامک

إذا نزلت بکم شدیدة فاستعینوا بنا...هرگاه برای شما پیش آمد سختی روی داد از ما کمک و یاری بجویید-امام رضا-ع-

Sajad
1339664973821717_large.jpg Sajad

توی زندگیتون ، هیچوقت با یه خــــــــــــر ! درد و دل نکنید !

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیر کریمی
امیر کریمی

: مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: “گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.” و این دروغی بود که مادرم به من گفت ... وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: “فرزندم، من از خوش‏گذرانی و زندگی راحت خوشم نمی آید .” و این دروغی بود که مادرم به من گفت...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: “پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این دروغی بود که به من گفت...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: “من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این دروغ او بود...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: “پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این دروغی بود که مادرم به من گفت...

این ارسال را بازنشر کرده است.