در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نيايش راهب ها، مزاحم تمرکز آن ها می شد بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان نيايش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام نيايش او را به درخت ببندند تا اصول نيايش را درست به جای آورده باشند و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام نيايش(حتمی بخوانید...)
نترس اونم از زندگی حقی داره میتونه بگه نه شاید ازت خوشش نیا شایدم اونم دوست داشته باشه منتظر باشه تو بری جلو یک جای مناسب جلوشو بگیر بگو باهاتون حرف دارم اگه جاش مناسب بود بگو نبودم قرار بذار بهش بگو قصدت بد نیست و بهش علاقه پیدا کردی بهشم بگو چند وقته ایجوری برو نترس