دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بـــΔــــیرا

بـــΔــــیرا
زن - مجرد
امتیاز: 2670

دنبال‌شدگان

(366 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(402 کاربر)

گروه‌ها

(114 گروه)

بازدید

بـــΔــــیرا
بـــΔــــیرا

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ، و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به، ز آن پیش که روزگار خونت ریزد، تو خونِ قنینه در قدح ریزی به. ~خیام~

امیر کریمی
امیر کریمی

: به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: “پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این دروغی بود که مادرم به من گفت...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت: “پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه بود که مادرم به من دروغ گفت....

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

: “فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: “بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ بود که مادرم به من گفت....

این ارسال را بازنشر کرده است.
سید وحید حسینی
سید وحید حسینی

اینم آهنگ جدید سعید با نام بوی رفتنت تقدیم به همی دنبالری ها [فایل]

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ツglorious sunツخورشید بانو
ツglorious sunツخورشید بانو

@میکروبلاگ دنبالر تولددددددددددددددددددددددددددددددت مبارک دنبالرِ مهربووووووووووووووووووووووووون

این ارسال را بازنشر کرده است.
VIDA
526182_389106707799265_448824270_n.jpg VIDA
در ترول

ترول ازدواج و نتیجه ازدواج..

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
بـــΔــــیرا
15903404903630269CYcqb5Yfc.jpg بـــΔــــیرا

تابه حال به این قسمت ماجرا فکر کردین؟؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
ツ liDa ツ
y80cb5pb26mj060y5k1d.jpg ツ liDa ツ

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره بذار تا آروم دل بی تابت بگیره بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره حتی من از شنیدنش گریم میگیره بذار رو سینم سرتو چشمهای خیس و تره تو بذارتا خوب نگات کنم بو بکشم پیرهنه تو بغل کن وبچسب بهم بکش دوباره دست بهم جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

این ارسال را بازنشر کرده است.
حی علی الـ عزا ./
حی علی الـ عزا ./

"و اگر از آنان بپرسی که چرا علیه اسلام گفتار و کردار داشتید خواهند گفت که ما فقط شوخی و بازی میکردیم.بگو:آیا خدا و آیات و فرستاده اش را مسخره می کردید ؟" توبه آیه ی 65 { دوستان اگه قبول دارید باز نشر کنید }

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Sajad
Sajad

کلماتی که از دهانتان بیرون می آیند ویترین فروشگاه شـــــعور شماست

این ارسال را بازنشر کرده است.
مرتضی
مرتضی

الان اعصاب ندارم با کسی که در حال صحبت بودم بک دفعه گفت خداحافظ ؟ دوست دارم همه چی را بزنم خراب کنم .

این ارسال را بازنشر کرده است.
بانو جاسمین
1328223337521783.png بانو جاسمین

بعضی وقتا آرزو میکنم به همون اندازه که دور و بریام فکر میکنن سنگــــــــــــدل بودم...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.