دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مــــــــــدام میگفتـی خیــــالت تخت من به تـو وفــــــــادارم و من چـه ســــــــاده لـــوحانه خــی... درباره »
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
زن - مجرد
امتیاز: 4896

دنبال‌شدگان

(1264 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(642 کاربر)

گروه‌ها

(73 گروه)

بازدید

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

سلوووووووووووووووووووووووووووووووووووم بچه ها

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

بای بای بچه ها

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

در دادگاه عشق ....قسمم قلبم بود . وکیلم دلم بود ، و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .......... قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد ...پس محکوم به تنهایی و مرگ شدم ...... کناره چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم . من گفتم تا به تو بگویند : که هنوزم دوستت دارم

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

به سلامتی اونیکه میتونست ازت انتقام بگیره میتونست تو جمع خرابت کنه میتونست اشکت رو دربیاره میتونست … ولی دلش نتونست …

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

چه دنیایی شده امروز ؟؟؟ چرا کسی قدر عشقـو نمیدونه؟ چرا وقتی اسم عشــق میاد همه با پوزخند جوابتو میدن؟ چرا همه چیو امروز به بازی گرفتن ؟ چرا هیشکی واسه خودش ارزش قائل نیست؟ چرا همه با احساسات همدیگه بازی میکنن؟؟ چرا دوره ، دوره ی نامردی شده؟ چرا تو دنیایی که مرانش عصا رو از کور میدزدن ، من باید دنبال محبت و عشق بگردم؟ چرا چرا چرا ؟؟؟ و 1000 تا چرای دیگه/؟؟ شما جوابی واسشون دارین؟؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

پای کلاس درس نشسته بودیم . استاد آمد ، گچ را برداشت و روی تخته سیاه دو خط موازی کشید خط پایینی نگاهیی به بالایی کرد و عاشقش شد سپس استاد گفت: دو خط مواز هیچ وقت به هم نمیرسند ..

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

این ارسال را بازنشر کرده است.
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد : فکر می کنم ! و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگلان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

داغون داغونم . نمیدونم چم شده . از هر چی عشقه متنفر شدم .... شاید به خاطر یه جا سوئیچی باشه . خنده داره مگه نه ؟؟ یه جا سوئیچی قلب نصفه . که نصف دیگش .........!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دروغ میـگفت .. بارها از او پرسیده بودم که دوستم داری ؟؟ میگفت : آری ؟؟ ولی، ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ... نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود تا اینکه روزگار روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت و ما را بی هم از هم کرد.. برای همیشه ... تا ابد ... در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند . از جداییمان چند ماهی گذشت ... تا روزی که ،،، او را با دیگری دیدم .... گمانم دل به او داده بود... و در آن دور دست به دل ساده من می خندید ...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دوباره دیدمـش ! دلم کـمی برایـش سوخت ! انگار دلش را کسی شکسته بود.. خیلی تنها شده بود .. نه ... تنها نبود .. او خدایی داشت... خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد .. این همون آدمی نبود که می شناختم . از فراق یارش درد می کشید .... گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود ... اما کسی جز من ، سواد خواندن نگاهش را نداشت .. کاش می توانستم کمکش کنم ... ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با درد های خود آرام بگیرد .... برای همین ، بی گـمان آیـنـه را شکستم ..

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

دوباره نگاهمان به هم گره خورد . در دلم عشق فریاد میزد .. ولی هیچ کس صدای او را نمی شنید.. وقتی که دستان گرمش را گرفتم . روح از کالبد وجودم پر کشید خواستم بگویم دوستت دارم که یکباره میانمان دیواری کشیده شد . دیواری که نامش روزگار بود حال من ماندم و این دل افسرده تنهای تنها برای همیشه او در زندان سینه ام محبوس بود و من در زندان روزگار.. بیچاره دلم . چه بهای سنگینی باید درمقابل این شکست بپردازد. حال تکلیف دلم چه خواهد بود ؟؟؟

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

لحظه ها خمیازه میکشند ..... انگار توان حرکت ندارند ..... عقربه های ساعت را به جلو کشیدم شاید لحظه دیدارمان نزدیک تر شود ... ولی افسوس زمان، نامرد تر از این حرفاست ...

✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!! و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند