♥♥ PegaH ♥♥
+ حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند .
♥♥ PegaH ♥♥
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !
♥♥ PegaH ♥♥
بدان که در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد مثل بادبادک باش با اینکه میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ! ولی بازم تو آسمون میرقــــ ــصه و میخنده
♥♥ PegaH ♥♥
بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد ما چترمان خداست ....
♥♥ PegaH ♥♥
برای رهائی از گذشته با خود بخوان : من بازتابی از خاطراتم هستم. من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است! من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر..
♥♥ PegaH ♥♥
اما او چرا اين را نميداند....كه در اينجا من دلم تنگ است يك ذره ست؟اي داد بر من...من نميدانم چرا طاووس من اين را نميداند؟كه من بيچاره هم در اين سينه دل دارم..كه دل من هم دل ست اخر؟ سنگ و اهن نيست...او چرا اينقدر از من غافل است اخر؟؟؟؟