دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گـلـپــری

گـلـپــری
زن
امتیاز: 42980

دنبال‌شدگان

(583 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1927 کاربر)

گروه‌ها

(54 گروه)

بازدید

گـلـپــری
گـلـپــری

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ . . . فـانـوس اشـک هـایـتـان را روشـن کـنـیـد ، مـاه غـریـبـی شـهـیـد نـیـنـواسـت . . .

گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
کوثر مافی
کاوه.jpg کوثر مافی

@گـلـپــری شهید محمود کاوه توی بیمارستان بستری بود.مجروح شده بود.همه اقوام و دوستان آمده بودند ملاقات.مادرش که می خواست بره خونه،دوستش به راننده گفت که مادر ایشون را برسونید.جلوی همه بدون هیچ ملاحظه ای گفت:"مادر،این ماشین بیت الماله،اگه می خواهید برید خونه،خودتون برید."

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما (بابا بزرگ دوره)
نیما (بابا بزرگ دوره)
در دوره

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند....

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما
نیما
در دوره

کم کم دلم از این و از آن سیر می‏شود با چشم مهربان تو تسخیر می‏شود این خواب‏ها که همسفر هر شب من است یک روز مو به مو همه تعبیر می‏شود فرصت گذشت وقت زیادی نمانده است تعجیل کن عزیز دلم دیر می‏شود

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه . تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که م...یبینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه. حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روب

گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

یکی ..!!! نا امید میشه از زندگی به مامانش میگه : مامان چرا منو دنیا اوردی ؟ بعد از کلی منو من کردن میگه : عزیزم اگه راستشو بخوای تو فقط قرار بود یه بوس باشی !!!!

گـلـپــری
گـلـپــری
در دوره

كاش مي شد بازي را از آخرش شروع كرد بين دو نيمه ميزدم به چاك تا حماقت هيچ آغازي را نبينم ....!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

@گـلـپــری تمام تپشهای خورشید و ماه بر نبض زمین بوسه می زنند... مراقب گونه ی خود باش رو به آسمان بگیر!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
6vm1uou35lj11jzohs0.jpg گـلـپــری
در دوره

دلتنگ یعنی روبروی دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند...

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥  tannaz  ♥
♥ tannaz ♥

كمي روي تخت وول خورد . ديگر خوابش نمي آمد . به پهلو چرخيد ، چشمش به چشمان او افتاد . خميازه اي كشيد. لبخندي زد ، چشمانش را بست و او را در آغوش كشيد . بوسه اي از لبان خندانش گرفت و گفت :«سلام صبح بخير عزيزم .خوب خوابيدي ؟!بازم خواب ديدم يه خواب بد. تو قول دادي تركم نكني . قول دادي هميشه براي من زندگي كني و تنها عشقت من باشم درسته؟... اي كاش مي شد كه تمام اين قولها را مي نوشتي .» او را از آغوشش جدا كرد و باز به چشمان او که هنوز برق خود را داشت خیره ماند. لبان او به خنده باز بود و در سكوت به او نگاه مي كرد . چرخ ديگري زد و به پهلوي چپ چرخيد . سكوت اتاق آزارش داد . برخاست و نشست . نگاهي به او انداخت . موهاي پريشانش را با دست جمع كرد وبا گيره اي بست.از روي تخت برخاست و به پايين آمد . نگاه دوباره اي به او انداخت. لبخندش دلش را به لرزه انداخت ،به سمتش آمد.قطره ي اشكي را كه از چشمش سرازير شده بود ،به آرامي ، با نوك انگشت پاك كرد.او را در آغوش كشيد و لبانش را بر لبش گذاشت و بوسيد. به آرامي قاب عكس را روي ميز گذاشت و به آن خيره شد . بخار بوسه اش هنوز بر لبان او ميرقصيد

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.