گـلـپــری
سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط موبایل