لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخِ سرخ.گل ها انار شد، داغِ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: «راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.»
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 23 روز34 ثانيه قبل توسط موبایل