@گـلـپــری قصه از اونجا شروع شد ... خیلی عصبانی بود گفت اگه دوسم داری ثابت كن، گفتم چجوری؟ تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن!گفتم مرگ و زندگی دست خداست !گفت پس دوسم نداری!تیغ رو برداشتمو رگمو زدم.... وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم، اروم زیر لب گفت:اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی....!!
یه سوالی از بچگی ذهن منو به خودش مشغول کرده 1- پتروس اون موقع شب تو اون تاریکی پشت سد چکار میکرد 2-سد به اون بزرگی تو تاریکی سوراخش رو از کجا پیدا کرد .3- ینی لامصــب جای اینکه انگشت کنه تو سد مربوطه نمیتونست یه تیکه لباسشو فشار بده تو دیوار
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 23 ساعت و 18 دقيقه قبل توسط موبایل