یه روز @وحــــــــیــــــــد با نیسانش می ره تو یه مغازه! وقتی افسر میاد تا کروکی تصادف رو بکشه، اونو می کشه یه گوشه و بهش می گه: ۲۵۰۰۰تومن می دم، توی کروکی بنویس مقصر مغازه بوده!
@Mostafa تصادف کرده بود (البته دور از جونش) نشسته بود وسط خیابون می زد توی سرش که ماشینم! ماشینم داغون شد! خاک تو سرم شد. افسره رفت بهش گفت: بدبخت! آنقدر حرص ماشینت رو زدی که نفهمیدی دست چپت از مچ قطع شده! آقاهه یه نگاه کرد به دستش گفت: یا حضرت عباس، ساعتم!
اصلا حواسش به من نبود انگار جوجه های رنگی بهترین عروسک و اسباب بازی دنیا براش بودند. مشغول بازی کردن با آنها بود انگار نه انگار که اون دختر اجیر شده بود برای فروختن و یا شاید گدایی کردن به وسیله جوجه ها، وظیفه اصلی اش یادش رفته بود بی خیال از اینکه ممکن است امشب هم سر گرسنه زمین بگذارد، با جوجه ها بازی می کرد . مردم باز هم بی اعتنا از کنارش رد می شدند هر از گاهی کودکی دست مادرش را به سمت جوجه ها می کشید اما با یک لهییب مادر به دنبالش می دوید.
دخترک همچنان سرش پائین بود جوجه ها را دست مالی می کرد چند متر آن طرف تر پارچه سفیدی نصب شده بود و مردی مشغول چسباندن کاغذهایی روی آن بود دخترک تا مرد را دید به سمت او دوید و با اصرار فراوان یکی از کاغذهای بزرگش را از او گرفت موزائیک های داغ کنار خیابان پاهای کوچک برهنه اش را آزار می دادند کاغذ را روی زمین پهن کرد و جعبه جوجه هایش را روی آن گذاشت و پاهای سیاه و کوچکش را بین دو جعبه باز کرد روی کاغذ که عکس یکی از نامزدهای انتخاباتی بود با خط درشت و قشنگی نوشته شده بود:
رفاه برای همه , عدالت و امنیت حق ملت شریف ایران است
دخترک همچنان مشغول بازی کردن با جوجه هایش بود مردم هم بی اعتنا از کنارش رد می شدند
اینو خوندم یاده این جمله افتادم : (توی یادداشت موبایلم نوشته بودم .یادم نیست کی و کجا شنیدم . )
راستی گلپری جان م . اگه میبینی جالبه به صورت پست بفرستش
" عاشق نقاشی (یک نقاش) هستم که قفس نمی کشد تا پرواز نفس بکشد . "
کاشکی همیشه میتونستیم پرواز کنیم.
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط موبایل