گـلـپــری
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................
گـلـپــری
برگرد نگاهم کن و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
گـلـپــری
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد وبجاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زول بزني و بجاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني که هنوز هم دوسش داري
گـلـپــری
پناهم می دهی امشب ؟ میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟ دل و دین در کف یغما و من تنها در این هنگام روحانی ، پناهم می دهی امشب
گـلـپــری
دیدم صدای هلهله هایی که آشنا می خواندم به جاده پیکار زندگی گفتم نفیر نی لبک من آواز مردم است گفتم که واژههای تراویده از وجود دمساز مردم است اما این گوژپشت رنج کشیده یعنی من این ز خویش بریده آ?ا ز نو ترانه از یاد رفته را آغاز می کند ؟ این مرغ پر شکسته به کنج قفس اسیر ایا دوباره از قفس سرد عمر سوز پرواز می کند؟ حميد مصدق
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 44 دقيقه قبل توسط موبایل