گـلـپــری
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را . . . هیجان زده نشو پشت خاور نوشته بود !
گـلـپــری
روباهی به زاغی گفت : ای جووون ! چه سری چه دمی عجب پایی ! زاغ عصبانی شد و گفت : بی تربیت ! خجالت بکش ! من اون موقع دوم دبستان بودم الان شوهر دارم
گـلـپــری
من يک نامه ي عاشقانه ام بازم کن ... محتاج کمي نوازشم نازم کن ... هر چند که سکه اي سياهم اي دوست ... در قلک سينه ات پسندازم کن
گـلـپــری
ميديد ميسوزم ولي باور نميكرد باگوشه چشمي آتشم را ترنميكرد توي نگاهش بي وفايي موج ميزد بيچاره دل اين صحنه را باور نميكرد ميديد توي چشمهايم حرفها بود حتي دمي پيش نگاهم سر نميكرد ويرانگري عشق به من آباد است بي آه من آشيان غم برباد است من بي تو سكوت ميكنم حرفي نيست اما چه كنم سكوت من فرياد است
گـلـپــری
گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم. چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم بگذاريد و بگذريد ، ببينيد و دل نبنديد ، چشم بيندازيد و دل مبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت
گـلـپــری
عشق مثل آب ميمونه... که ميتوني توي دستت قايمش کني ... آخرش يه روز دستت رو باز مي کني مي بيني نيست... قطره قطره چکيده بي آنکه بفهمي ... اما دستت پر از خاطره است
گـلـپــری
دخترا مثل سيب مي مو نن بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط كنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين كه خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اكتفا مي كنند. سيب هاي بالاي درخت فكر مي كنند مشكل ازآنهاست درحالي كه آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند كه آن قدر شجاع باشد كه بتواند از درخت بالا بيايد
گـلـپــری
همه واسه عشقشون گل ميفرستن من موندم واسه گلم چي بفرستم
گـلـپــری
ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم
گـلـپــری
اداره هواشناسي ببخشيد مزاحم شدم دلم هواتونو کرده چيکار کنم
گـلـپــری
بهم گفت اونقدر دوست دارم که اگه بگي بمير ميميرم خواستم امتحانش کنم الان يه عمره تنهام
گـلـپــری
پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 44 دقيقه قبل توسط موبایل