و مردی از تبار اقدس بزرگ، همی وارد مطبخ شدی، و بانوان آن دربار به او خنده می کردندی، چه را که اینطور می پنداشتند زنان آن دیار که هیچ مردی نتواند سالادی از جنس ماکارونی بسازد... گلی از گل های فضای مجازی که نزدیکی زیادی با واقعیت آن آشپز داشت به او همی گفت: تو میتوانی ، اگر بخواهی ، و گونگیشک هایی شادروان شدند از تصمیمات آن بزرگ مرد آشپز... پس شد آنچرا که میبایست میشد...
شنیدم چو قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند که موجی
رَوَد گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا بر آید
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو در یای من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی تنها بمیرد
@گـلـپــری خواهر کوچکم از من پرسید:پنج وارونه چه معنا دارد؟ ... من به او خندیدم, گفت: روی دیوارو درختان دیدم, بازهم خندیدم گفت: دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد. آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید, بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعد ها وقتی سقف کوتاه دلت لرزید بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 49 دقيقه قبل توسط موبایل