تو خونه ما هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدنه....! . . . . . . . یه ذره که دیر میشه لامصب بابام با شات گان.... مامانم با اره برقی انتظارمو میکشن... !!!! D: |:"
یکی پُست گذاشته: دختر عمم تعریف میکرد: مانتو زرد پوشیدم رفتم بیرون, یه پسره از جلوم رد شد بهم گفت: شلــــــــــه زرد منم محلش نذاشتم, بعد که یخورده رفتم جلوتر صدام کرد: خانـــــــــــوم ? ? منم فک کردم میخواد چیزی بپرسه, گفتم بله ? ? گفت: پشت کمرت با دارچین بنویس یا حسین .. خخخخخخخخخ"
دلم گرفته است، دلم گرفته است ... به ایوان میرَوم و انگشتانم را بر پوستِ کشیدهی شب میکِشم ... چراغهای رابطه تاریکند، چراغهای رابطه تاریکند ... کسی مَرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد ... کسی مَرا به میهمانی گنجشکها نخواهد بُرد ... پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مُردنیست ... !/ [فروغ]
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ... در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید : چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟! زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه ... شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟! زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 40 دقيقه قبل توسط موبایل