دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گـلـپــری

گـلـپــری
زن
امتیاز: 42980

دنبال‌شدگان

(583 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1927 کاربر)

گروه‌ها

(54 گروه)

بازدید

گـلـپــری
گـلـپــری

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ . . . فـانـوس اشـک هـایـتـان را روشـن کـنـیـد ، مـاه غـریـبـی شـهـیـد نـیـنـواسـت . . .

فوژان
فوژان

بعضیا زنداییم ُ که همش 10 سال ازم بزرگتره میبینن میگن مامانت ِ ینی اینقد شومپتنا

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ عـلـ[بابا]ــی

●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
nasim
nasim

تو خونه ما هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدنه....! . . . . . . . یه ذره که دیر میشه لامصب بابام با شات گان.... مامانم با اره برقی انتظارمو میکشن... !!!! D: |:‬‎"

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ عـلـ[بابا]ــی

چگونه شاد شود اندرون غمگينم!؟ ... به اختيار، كه از اختيار بيرون است ... !/ [حافظ]

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
nasim
nasim

یکی پُست گذاشته: دختر عمم تعریف میکرد: مانتو زرد پوشیدم رفتم بیرون, یه پسره از جلوم رد شد بهم گفت: شلــــــــــه زرد منم محلش نذاشتم, بعد که یخورده رفتم جلوتر صدام کرد: خانـــــــــــوم ? ? منم فک کردم میخواد چیزی بپرسه, گفتم بله ? ? گفت: پشت کمرت با دارچین بنویس یا حسین .. خخخخخخخخخ‬‎"

این ارسال را بازنشر کرده است.
مصطفی
مصطفی
در دوره

امشب یکی از بچه های اینجاس ک الان دیگ تو نیس نمیاد . .. خیلیامون باهاش خاطره داریم خیلیامون میشناسیمش مث ، ؛ ؛ و خیلیای دیگ ... امشب از طرف بهش گفتم....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری

@آقـا اَمـیـن کمک نمیخوای؟ بـسـتـنـی بـ ِه اون گـنـدگی رو چـطور تونـسـتـی جـلو سـ ِه تـن از اعـضـای ِ تیـم ِ غـذا بـِ ه تنـهـایـی بـخوری؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ عـلـ[بابا]ــی

دلم گرفته است، دلم گرفته است ... به ایوان می‌رَوم و انگشتانم را بر پوستِ کشیده‌ی شب می‌کِشم ... چراغ‌های رابطه تاریکند، چراغ‌های رابطه تاریکند ... کسی مَرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد ... کسی مَرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد بُرد ... پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مُردنی‌ست ... !/ [فروغ]

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

@گـلـپــری ....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
آقـا اَمـیـن
آقـا اَمـیـن

مـمـنـون از حـضـور گـرمـتـون خـیـلـی خـوش حـال شـدم دیـدمـتـون دسـت گـلـتـون درد نـکـنـه

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
سینا
سینا

کاور

این ارسال را بازنشر کرده است.
┤   عـ طا   ├
┤ عـ طا ├

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ... در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید : چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟! زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه ... شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.