leila
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید
leila
اگه یکی زودتر از یه ماه بهتون گفت که عاشق شده بزنید تووو گوشش … بزن کاریت نباشه ، با من !
leila
ما بچه که بودیم . . . یه بازی بود به نام : «همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» این بازی صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !
leila
قدر لحظه ها را بدان زمانی می رسد که تو دیگر قادر نیستـــــی بگویـــــی : جبــــــران مـــــی کنم .../.
leila
امــشب بــه میــهمانی تــو می آیــم نــه چشــمان فریــبنده ات و نــه لبــان تبــدارت را میــخــواهــم مــرا آغــوشــی بــه وســعت دســتانت کافــی ســت ... دلــم گــرفــته ... غــم هــایم را بــغل کــن.
leila
بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد ...
leila
زخمی به دلم مانده ... دلت را قرض میدهی؟ امشبم را مرحم باشد ...
leila
اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم! یادت هست مادر؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....، میگفتی بخور تا بزرگ بشی... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را......
leila
لا به لای توضیح المسائل دلم را می گردم... تا ببینم چه شد... که به یکباره... دیدنت را بر من حرام کردی ؟
leila
پرواز کن آنگونه که می خواهی و گرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند ...!
leila
دلتنگـــی عین آتش زیر خاکستر است گاهـــی فکر میکنـــی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش مـــی زند . . .
leila
بار آخر! دست آخر! من ورق را با دلم بر میزنم! بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل ! با دلت دل حکم کن! ... حکم دل ... هر که دل دارد بیاندازد وسط تا که ما دلهایمان را رو کنیم! دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود! پس به حکم عشق بازی می کنیم این دل من رو بکن حالا دلت را! دل نداری ؟! بر بزن اندیشه ات را ... حکم لازم!!! دل سپردن، دل گرفتن، هر دو لازم...
leila
سهراب....گفته بودی قایقی خواهم ساخت، قایقت جا دارد؟؟؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم..........