خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
10 سال پیش مثل امروز یک روز بعد از طوفان و سیل بود برا شیرازی ها...سیل 21دی سال80.روز جمعه بود که سیل اومد...بابا بزرگم تو بیمارستان بود...2روز بعد از عملش بود...متاسفانه نشد بریم ملاقاتش...مردا ها رفتند...منتظر بودم شنبه 22دی بشه.شاید شنبه هوا بهتر باشه اما....شنبه هوا آفتابی بود...همه رفتند من دیگه جا نبود که برم.گفتند اول بزرگترا تو فردا...منم گفتم باشه...اما...دقیقا ساعت16:30بود که همه یه سری ها برگشتند اما...توانی بار استادن نداشتن.بابا بزرگم فوت کرده بود ساعت برا همیشه تنهام گذاشت...الان 10 ساله نیستش..نبودشو خیلی حس میکنم.دلم بیش از حد براش تنگ شده...دلم برا حافظ خوندنش شاهنامه خوندنش تنگ شده..دلم برا اون خاطراتی که از قدیم میگفت تنگ شده...میدونست عاشق گلم.دلم برا اون لحظاتی که برام گل می آورد تنگ شده.. اگه #بابا-بزرگ-و-مامان-بزرگ هاتون زنده هستند قدرشون رو بدونید...
@amir7015 آخه تو چه داداش هستی که زلزله به اون 6.8 ریشتری اومد هی شونصد تا خطاب میزنی من نیستم خوب برو به پروفایلم یه سر میزدی که خبرش رو با موبایل فرستادم ...برقها رفته بود نت قطع شد ... شارژ موبایلم تموم شده بود بیرون از خونه تو سرما لرزیدیم ...تازه اومد همه چیز سرجاش
قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم، قرار شد من لبخند بزنم، قرار شد او به آسمان تكيه كند، قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم، گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است! گفت: عاشقانه است! ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد. گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است! گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم! قرار شد عكس را در بهشت بگيريم، گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟ گفت: راهت را پيدا كن! قرار شد من در عكس نشسته باشم، قرار شد خدا ايستاده باشد، گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟ گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم! قرار شد اين عكس را قاب بگيريم، گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟ گفت: مهم نيست قابش چه باشد، مهم آن است كه كجا آويزانش كني! گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟ گفت:در دلت! بالاي سر عشق!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 17 دقيقه قبل