خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
زیاده خواه نیستم! جاده ی شمال ... یک کلبه ی جنگلی ... یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی ... کمی هیزم ... کمی آتش ... مهِ جنگل ... کمی تاریکیِ محض ... کمی مستی ... کمی مهتاب ... برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار...و...شبتون خوش
آینور خودش زده خودشم باید درست کنه ...وگرنه خودم میام اول بیمارستان رو از تو میگیرم
کتی ...علیرضا باید پولهاش رو جمع کنه برای مراسم ...یه وقتی پول کم بیاره میاد از من و تو میگیره ها
@حــامــد وقتی با سرانگشتم بر شیشه ی بخارگرفته نام تو را می نویسم و با شوقی کودکانه می خندم! آه... مرا در روزهای بارانی به یاد آر! اکنون که دیگر نه دستی، نه شیشه ای، نه نامی... "مینا کوهبایی"
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 17 دقيقه قبل