حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
چيزيم نيست خرد و خميرم فقط همين/ کم مانده است بي تو بميرم فقط همين /از هرچه هست و نيست گذشتم ولي هنوز / در عمق چشمهاي تو گيرم فقط همين
حــامــد
بعضی ها خیلی راحت کفر میگن... جوابشو تو اون دنیا چی میخوان بدن...؟!
حــامــد
سردمه .... جمله ساده ايه ؛ ولي واسه يکي اينجوري ميشه که دستش و ميگيرن و بغلش ميکنن .... واسه ما اين ميشه که بيشتر تو خودمون فرو ميريم ...
حــامــد
خاطرات را بايد سطل سطل از چاه زندگي بيرون کشيد .... خاطرات نه سر دارند ؛ نه ته ! بي هوا مي آيند تا خفه ات کنند ، ميرسند گاهي وسط يک فکر ؛ گاهي وسط يک خيابان .... سردت مي کنند ؛ رگ خوابت را بلدند ! زمينت ميزنند ... خاطرات تمام نمي شوند ، تمامت مي کنند ... !!!
حــامــد
کاش همانطور که از شکستن تکه اي شيشه بر ميگردي و نگاهش ميکني وقتي دل مرا شکستي ، يکبار بر ميگشتي فقط نيم نگاهي ميکردي . . .
حــامــد
مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم......
حــامــد
دِلـــم چـِـه کــودکــانــه بَهــانــه ي تــورا ميگيـــرد، امـــا تــو بـــزرگـــانــه بِــه دِل نگيـــر... فقـــط بگــــو : کــــودکـــ استـــ، نـِـميفهمــد...
حــامــد
هنوز منتظرم وسط يک شب باراني که از شدت تب عرق کرده ام ... ... بيدارم کني و ... بگويي چيزي نيست خواب مي ديدي...
حــامــد
از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد. . .
حــامــد
خــداي من به پاي خداي تو که نمي رسد ! ولي او هم در شهر خودش سر و ساماني دارد ... من هم سکوت کردن را از او آموخته ام !!!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 20 دقيقه قبل