حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
وقتی قلبت کوی آتشفشان است چگونه انتظار داری در دستهایت گل بروید ؟
حــامــد
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
حــامــد
بازهم کبوتراحساسم بال مي گشايد تادرآبي بي کران آسمان قلبت به پروازدرآيد.گويا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجايش ذهنش نيست.
حــامــد
به آنجا رسیده ام که می دانم... دنیا مال خودش نیست... و من مال خودم نیستم... من زندگیم را.... برای کس دیگری زندگی کردم.... که نمی دانم کیست!!
حــامــد
كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر... بیست کیلو بشم! ده کیلو بشم! نه! ... ... سنگینه براش... پنج کیلو شم ... تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم
حــامــد
بعلاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی میکنی . . .
حــامــد
شب و روز در چشمان من است
به چشمان من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
حــامــد
روزی از روزها ، شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هرچه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هر چه ديرتر بيفتم هرچه ديرتر و دورتر بميرم نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه پيش از آنکه مي توانستم برم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم . . .
حــامــد
در برابرت ایستاده ام... اماتو... چه غریبانه دوست داشتنم را پس میزنی....
حــامــد
خواهشم اینست : کمی صبوری کن .... فقط کمی.... تادرگرمای دستهای تــــــــــــــــو رفته رفته سرد شوم.....
حــامــد
خدایا ، تو هم گریه می کنی ، می دانم ... فقط اسمش را گذاشتیم "باران" ...!
حــامــد
نفس هایم... هوای بند آمدن دارند... در آغوشت...
حــامــد
رو به نور در کنار تو شاید در همین نزدیکی زندگی صدایمان می کند و آسمان آبی است شاید تنها نگاهمان کمی کهنه شده است
حــامــد
من اینجا بس دلم تنگ است این متن فقط مخصوص توست... زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ... من و حسرت با تو ما شدن... حسرت به دلم گذاشتی... خدایم. ...
حــامــد
به تو اندیشیدن با تو احساس شدن با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن باز هم در پس افسانه شبهای دراز باریدن ، رقصیدن مثل یک پر بی وزن مثل یک سایه تنها و کبود ، در پس پاره ای سیمان سیاه ... لغزیدن ، ترسیدن...
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبل