حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
اگر انسان ها مي دانستند چقدر محدود در کنار هم هستند... نامحدود همديگر را دوست ميداشتند..
حــامــد
مي داني يک وقت هايي بايد روي يک تکه کاغذ بنويسي تـعطيــل است ... و بچسباني پشت شيشه ي افـکارت بايد به خودت استراحت بدهي دراز بکشي دست هايت را زير سرت بگذاري به آسمان خيره شوي و بي خيال ســوت بزني ... در دلـت بخنــدي به تمام افـکاري که پشت شيشه ي ذهنت صف کشيده اند ... آن وقت با خودت بگويـي بگذار منتـظـر بمانند
حــامــد
اولين باري که يکي بهم گفت دوستت دارم گريه ام گرفت... الان کسي بهم ميگه دوستت دارم خندم مي گيره....
حــامــد
آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي! از اين آشفته ام که ديگر نمي توانم تو را باور کنم . . .
حــامــد
هر آهنگي که گوش ميدهم به هر زباني که باشد بغضم را ميشکند... ... نمي دانم... بغضم به چند زبان زنده دنيا مسلط است...!!!
حــامــد
دردم مي آيد وقتي که مي بينم روشنفکريتان براي دختران غريبه است ! به خواهر و مادر خود که ميرسيد قيصر ميشويد !!!
حــامــد
گاهي وقت ها حس آخرين بيسکوييت مونده تو بسته ساقه طلايي رو دارم. تنها وخرد شده...
حــامــد
براي غريب بودن هميشه زمان هست آسمان را نگاه کن... وسعت پهناوري که فراموش ميشود گاهي اما... بي دريغ مي بخشايد اين روزها را خواهم بخشيد و نگاه بي آسمان تمام آدمک ها را ...!
حــامــد
يک جايي ؛ يک غريبه مي شود همان اتفاق ناخوانده زندگي ات ! که سالها به آرزويش نشسته بودي ، اما .... او فاتحه ي کل زندگي ات را يک جا ميخواند ... !!!
حــامــد
بي نمــک ترين مکان جهان، احتمالاً " دست من " است...
حــامــد
ديدي که سخت نيست تنها بدون من ، و صبح ميشود شبها بدون من... اين نبض زندگي بي وقفه مي زند ، فرقي نمي کند با من بدون من... ديروز اگرچه سخت، امروز هم گذشت ، طوري نمي شود فردا بدون من...
حــامــد
ببخش بر من اگر هنوز بی اجازه ات قلبی زیر استخوانهای سینهام به عشقت میتپد......
حــامــد
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را..
حــامــد
وقتى ديدى ، ناراحتى يا خوشحاليت براش فرقى نمى کنه ديگه وقتشه < فراموشش > کنى ...
حــامــد
سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر اين است که حرفت را اشتباهي بفهمند، حالا ميفهمم، که خدا چه زجري ميکشد.......
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبل