دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مدادِ سیاهمـــ را بر میدارمـــ ، جاده ایـــ میکشمـــ از اینجا تا خـــودِ خــــــدا ... سفریـــ به مقصدِ آغوششـــ ... رویاهایــِ رنگـ ـی امــــ ... حوالـ ـی ِ خانـ ه ِ خــــــــدا پرسـ ه میزننـ ـد ...
WelCome DuDe ! :D

جزئیات گروه

شناسه 809
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 322 پست
عضو 141 کاربر
طرفدار 13 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 285
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 274
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 207

کاربران گروه

(140 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

رویاهای رنگی دختری بامدا...
شناسه‌: 809 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
hellau_by_strehlistisch-d5v8hhh.jpg جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

جیییییییییغ / دسسسسس/ هوووووورااااا .... سوووووووووووووورایز دادااْممممم " [لینک] " ... Hiiip Hiiiip HoOoRaaaY

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

مــَـن رفتن رو نمیفمم ! نمیفمم ! نمیفمم... یه روز خودم میرم کل زمین فرودگاه امام رو میخرم , شهربازی میسازم... دیگه هیشکی از این خرابشده , هیچ جا نمیره ! هیشکی... ! " به مناسبت 3 ساله شدن ِ رفتن ِ به کانادا " ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

"عبدالحسین زرین کوب" تو کتاب دو قرن سکوتش می گه اولین گروه از ایرانی ها که در مقابل اعراب به اصل ایرانی خودشون خیات کردن ثروتمندا بودن.. برای اینکه مال و جاهشون رو حفظ کنن یه پا عرب شدن برا خودشون و جلوتر از اعراب هم می رفتن.. درست مثل همین پولدار جماعت زمان خودمون.. همچین می رن زبان یاد می گیرن و وسط صحبت فارسیشون تیکه انگلیسی می پرونن که انگار نه انگار بابا ننه شون توی همین داهاتای ایران خودمون به دنیا اومدن! ولی در عوض متوسطین و فقران که به فرهنگ اصلی خودشون پایبندن و می شن بی کلاس و بی فرهنگ و معمولا مورد سو استفاده قرار می گیرن، مثل تمام قیام هایی که توی ایران بر ضد اعراب اتفاق افتاد و فقط توش این جماعت بودن که کشته شدن!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- گاهی تنبیه می شم . در واقع بهتره که بشم. گاهی باید تنبیه شد تا چیزهایی که تو مغز آدم فرو نمی رن به درستی مستقر بشن. یه استقرار دائم! نظر شما چیه؟ خود من باید تنبیه بشم به اینکه با همون قلم پر دلورس که توانایی فوق العاده ای در حک کردن داره صد بار بنویسم که: "من نباید سیاسی باشم!" یا اینکه صد بار بنویسم: "من باید عاقل باشم!" و یا به طور حتم هر دو رو بیش از صد بار بنویسم. "گاهی هویج جواب نمی ده باید چماق داشت! " >>>> از همین الان باید شروع کنم!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- یه روز در میون میام اینجا, این صفحه رو باز میکنم.. چن خط مینویسم.. پشیمون میشم, پاکش میکنم .. میرم دنبال زندگیم.. به طرز شگفت انگیزی متحول شدم... از هیچی ناراضی نیستم.. حتی از اینکه غم امون نده .. غش غش میخندم .. میگم فدا سرت.. از هیشکی کینه ندارم .. جِززززم رو در بیارنم 2 ساعت بعد یادم میره .. حافظه کوتاه مدتم به طرز محیرالعقولی فقط اتفاقای خوبو خاطره های خوبو داره ثبت میکنه ... و به طرز مسخره ای همه رو دوست دارم .. {پ.ن1: بلا ملا سرم اومد, به همه بگین خدابیامرز این آخریا به یه سلوک خاصی رسیده بود ... پ.ن2: فردا صبح میرم وان رو آب میکنم , تست کنم ببینم رو آب میتونم راه برم ؟ }

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- ببینین! بذارین اینجوری براتون بگم تا امروز , در هیچ جای تاریخ نوشته نشده , کسی چیزی را از سکوت یا چشمان کسی خوانده باشد ! چشمان ِ شما کاغذ فکس ندارد که بلینگ کند و خِش خِش خِش کاغذ از خودش خارج کند تا ما حرفهای نگفته تان را از رویش بخوانیم... و لازم به توضیح است که سکوت شما , دود نمیدهد ! که ما از سفیدش بفهمیم فلان است و از سیاهش بفهمیم فلان نیست... مثل آدم حرفتان را بزنید ! دردتان را بگوئید! وقت مارا هم نگیرید !!!! آخرش هم ننشینید اینور و اونو بگوئید سکوتم را نفهمید ! نگاهم را نخواند...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

حال و روز زندگی ما هم مثل همین مثل معروفِ ، سر هر رشته ای را که میگیری به سرعت از دستت خارج می شود و تهش نه رشته ای هست و نه تنبانی!! ... " اینگونه روزگار خوشیست ینی! "

این ارسال را بازنشر کرده است.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

صب طی یک اتفاق نادر حس کردیم دارفانی رو وداع گفتیم! بنده ی خدا پسر همسایمون تصادف کرد جان به جان آفرین و چند عضو به ملت اهدا کرد. صبح داشتن تشییعش می کردن و من خواب بودم و بین دو عالم خواب و بیداری معلق که با صدای شیون و ناله و لا اله الا الله تو اون حال تا سدرة المنتهی فرار کردیم از ترس! خدا نصیب شما هم بکند! ، مرگ رو تنگاتنگ حس کردیم!

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

اون : - فكر كنم شونزدهمين فنجون قهوه‌ات باشه / من: - هي، ميزانِ خونِ توي گردشِ كافئينم هنوز بالاست!

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

+ شهر را بـنـفـش کردیم . . . شـ هـ ـری ک ریشـ ه هایش سـبـز بـ ود ، حـالا گــُـل های ِ ارغوانـی داده ! ( * . - )

و 2 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

:. . . Мгновенный Новости . . .:

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

یه زمان نمیدونم سوزان روشن بود...شماعی زاده بود...کی بود...٬ می اومد خیلی شاکی میگفت: ساعتِ هفتِ شبه...ساعتِ هفتِ شبه...دلم پر از تاب و تَبِ و اینا.. بنده خدا خبر نداشت این موقع سال ساعت هفت شب یه پا روزه واسه خودش!!!!!... { پ.ن:کور شدیم این آپشن برایتنِس کجاس کمش کنیم؟؟ }

این ارسال را بازنشر کرده است.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- میدونی؟ وقتی می بینی همّت خلوتِ ٬ تا میتونی بگاز !! شایدم جریمه شی! مهم نیس! مهم اینه که ممکنه دیگه هیج وقت همّت رو اینطوری نبینی!! به تجربه اش می ارزه!

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- دلم میخواس پیشم بود، وقتی از شدت حرص لبامُ گاز می گرفتم! وقتی از شدت فکر ُخیال سرم گیج میرف ! وقتی اینجوری حیرون می موندم که مشکل از منه٬ یا بختک افتاده رومُ امتحانِ الهیه...! وقتی اشک می ریختم، زآر می زدم! جای اینکه سرمُ تو بالشت فرو کنم تا کسی نشنوه صدای این همه ناتوانی و ضعفُ ... ! دو تا مشت محکم میزدم تو سینه ش! حرصمو از عالم و آدم خالی می کردم! با دل راحــــــــــــــــــت ... این گره ی توی حلقوممو باز می کردم! بعد اونم مثه این مامانایی که بچه شون می خوره به میزُ در و دیوار٬ میزه رو می زنن می گن میزه بَد! میز بی ادب! چرا اذیتش کردی؟! دِهَـ ه !! میگرفت هر کی رو که آزارم داده میزد! منم کلی دلم خنک میشد! شاید یه لبخندم می زدم! دلم می خواست...به جای صداش...خودش بود! . . {پ.ن1: شما بگین لوسیش کم شده! ما بهش می گیم نیاز } ... {پ.ن2: آرامشم آرزوست! }

و 2 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.