جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
خداوندا !... به دل نگیر اگه گاهی، " زبانم" از شکرت باز می ایستند !!! .... تقصیری ندارد ... قاصر (!) است؛ کم می آورد در برابر بزرگی ات ... لکنت میگیرد واژه هایم در برابرت !!! ... در دلم اما همیشه ... " ذکر خیرت جاریست " !!! ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دکتر محترمی رو می شناسم که زیبایی قابل توجهی نداره،حتی ذره ای جذابیت بین اجزای چهره اش پیدا نمی شه،مرد مهربونیه با نظم خاص خودش ، احساس خاصی نداشتم بهش تا امروز ، وقتی که ازمون خواست برای خواسته ی قلبیش دعا کنیم و اونقدر تموم اجزای صورتش معصوم و مهربون شد و اونقدر با صداقت برامون آرزوهای خوب کرد که ناخود آگاه از خودم پرسیدم چرا این همه زیبایی رو نمی دیدم ؟ انگار باید چشم عقل و عاطفه رو به چشم سر برتری داد تا بشه بزرگواری و عظمت خدا رو توی چهره ی هر بنده ای دید، امروز فهمیدم که کردار هر آدم صورتش رو به نظر ما زشت یا زیبا میاره ، بودن کسایی که زیباییشون برای اولین باز جاذبه ای شد که همکلام بشیم، اما گاهی دیدن یک منظره از دور جذاب تره مثل دیدن ماه که از وقتی از نزدیک دیدمش از اینکه کسی بهم صفت ماه بده دلخور می شم، هرچقدر هم که بخوایم خود واقعیمون رو پنهان کنیم صورتمون آینه ای از سیرتمونه ، همه ی آدمها با ذات پاک به دنیا اومدن ، هرچی از این ذات دوست داشتنی فاصله بگیریم آینه غبار می گیره و بعد از مدتی صورت زیبایی که هدیه ی خداست زشت به نظر می رسه ، -دیدگاه-
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
تقصیر من نیست ، چشمانم سرکشند ، گاه عصیانگر می شوند ، .وقتی که غمی سنگینی می کند بر سینه ام نگاهم درگیر می شود ، خشمم ، غمم ، سرگردانیم همه تزریق می شوند به چشمانی که طلبکار نگاه می کنند ، خودخواه نگاه می کنند ، چشمانی که آن لحظه از محبت عاریند ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دانشگاه متفاوت نبود از روزهای مدرسه ، باز هم از من فرار می کردند برای چشمانی که تنها گناهشان نگاه بود ، نگاهی که به عمد نبود ، دل چشمانم هیج نمی خواست که غرور را متولد کند اما گویا من سیاست نگاه کردن نداشتم،هنوز که هنوز است دوستی با لبخند از تنفری می گوید که این روزها رنگ دوستی گرفته ، اوایل گه گاه می گفت ببخشید که فکرم جور دیگری بود و این روزها خوب می داند که من حرف بی غرض را به دل نمی گیرم حتی از دشمنم .... روزی خواستم عزیزی را زیبا نگاه کنم ، به چشمانم خیره شد و من نگاهش کردم، تمام قلبم را تزریق کرده بودم در آن نگاه ، نگاهش را دزدید و گفت کار بدی کرده ام؟ گفتم : نه ، گفت: با کینه نگاهم می کردی ، دلم شکست چرا که من خطای دید نه، خطای نگاه داشتم ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دبیرستان که بودم کسی گفت دافعه ام بیش از جاذبه ام نگاهها را به بازی می گیرد ، دخترکی مغرور بودم با صورتی سنگین و چشمانی که نگاه می کردند و این نگاه دلیلی بود برای نفرت دوستانی که مرا خودخواه می دانستند... جز دوستاِ اندکی، هیج کس نفهمید که تنهایی هایم را پشت این نگاه قایم کرده ام ...