دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حــامــد

حــامــد
مرد - مجرد
امتیاز: 3264

دنبال‌شدگان

(331 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(391 کاربر)

گروه‌ها

(93 گروه)

بازدید

حــامــد
url.jpg حــامــد

خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .

حــامــد
حــامــد

از خوب ها بيشتر ميترسم يک روز تو خوب ِ من بودي........!

حــامــد
حــامــد

دردهايي هست كه هر چه فريادشان ميكني تمام نميشود دردهايي هست كه تمام ميشوي تا فريادشان كني.....!

حــامــد
حــامــد

بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند........

حــامــد
حــامــد

غم.......................................حاضر! درد.......................................حاضر! دوري.....................................حاضر! عشق.................................؟؟؟؟؟؟؟ بلندتر مي خوانم......عشق................؟؟؟ باز هم نيامده غيبتهايش از حد مجازش ديريست که گذشته اخراجش مي کنم!!!! با آنکه نمي شود اما زندگي را ادامه مي دهم...! مشق هر شبتان همين باشد "جاي عشق براي هميشه خاليست...!"

حــامــد
حــامــد

معبودا......... به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . . .

حــامــد
حــامــد

او که حافظ مراد دل من است هرگز نخواهد خوابید.. من تمامی بارها را به خداوند درونم میسپارم تا رها و فارغ البال باشم.

حــامــد
حــامــد

احساسم فروشي نيست....!!

حــامــد
حــامــد

چه دلتنگم هنوز برای آن چشمها.............

حــامــد
حــامــد

حالا که رفته ای، آمدنت را نمیخواهم... فقط، بازنگرد به این بهانه که یادت رفته بود، خداحافظی کنی...

حــامــد
حــامــد

تلخ ترین حقیقت ممکن ست،... تـو ... دوری از من .......

حــامــد
حــامــد

هميشه فاصله ای هست.........

حــامــد
حــامــد

از غروب آموختم...سرخ کردن چشمانم را..............................

حــامــد
حــامــد

همه خاطراتتم را .................سپردم دست باد...

حــامــد
حــامــد

اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفتند .... به جای اینکه گوسفند بدرند ؛ به نی چوپان گوش می دهند و گریه می کنند ... !!!

حــامــد
حــامــد

مادر کودکش را شير ميدهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن مي آموزد وقتي کمي بزرگتر شد کيف مادر را خالي ميکند تا بسته سيگاري بخرد بر استخوانهاي لاغر و کم خون مادر راه ميرود ... ...تا از دانشگاه فارغ التحصيل شود وقتي براي خودش مردي شد پا روي پا مي اندازد و در يکي از کافه ترياهاي روشنفکران کنفرانس مطبوعاتي ترتيب ميدهد و ميگويد: عقل زن کامل نيست و به افتخار اين سخن گارسونها کف طولاني ميزنند