حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
آدمیست دیگر.... یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد... دوست دارد ،بردارد خودش را بریزد دور..
حــامــد
اخلاق سگی یک چیز خوب داره دیگه هیچ گربه صفتی وارد زندگیت نمیشه
حــامــد
مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .
حــامــد
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست... دوست داشتن امری لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است . . .
حــامــد
قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شکوهي دارد… ايستادن بر روي دو پا آن لحظه که…به زمين خوردم!!!
حــامــد
5 وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم اين را پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقدر خنده بَرَم داشت که طفلک ترسيد ، بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي? 5 وارونه چه معنا دارد
حــامــد
وقتی دلت میخواد با یکی حرف بزنی که به حرفات فقط گوش بده همون موقع نصیحت کردنش شروع میشه که دیگه نمیشه به حرفاش پایان داد ، اما خدا شنونده خوبیه که که اصلا نصیحت نمیکنه ، فقط گوش میکنه ، خدا تو مرهمی برا دردام
حــامــد
خطرناک ترین دروغ ها حقیقت هایی هستند که کمی تحریف شده اند.
حــامــد
تویی که مرا در حال سقوط میبینی تا به حال اندیشیده ای که شاید خود وارونه ایستاده ای … ؟
حــامــد
پنهان می شوی، پیدایت نمی کنم...پنهان می شوم، پیدایم نمی کنی...چه قایم باشک بازی مرموزانه ای راه انداخته ایم!
حــامــد
خلا نبودنت به وسعت همه وجودمه ولی خلا نبودنم ..... بگذار سرم را روی شانه ات بگذارم میخواهم بویت فراموشم نشود
حــامــد
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد چشمهای من به جای دست های تو من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده من به چشم های بی قرار تو قول می دهم ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم قیصر امین پور
حــامــد
گمان می کنم که در میان ادم ها ان ها که گم کرده ای دارند همواره به دنبال نشانه ای اند نشانی ای که راه باشد و راهی که گریز گاهی شاید برای من تمامی تندیس های سنگی و چوبی و اهنی نشانه ی تواند و هر کدام کلامی که هر گاه تازه می شوند و می دانم که روزی تندیسی خواهم شد یک نشانه و تو خواهی خواند و شاید همین بوده است از نخست راز اولین تندیس یا نشانه
حــامــد
قرار دیدار ما وقت دلتنگی، نرسیده به گریه بود تو به دلتنگی نرسیدی و من از گریه گذشتم
حــامــد
وجودت سرد است پس از چه رو تب دارم؟ اغوشت یخ بسته است در اغوشت هستم پس چرا میسوزم؟ دور شو از من مبادا سردم کنی من این سوختن را میخواهم
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 22 ساعت و 3 دقيقه قبل