حامد ♥
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد دوست واقعیست....
حامد ♥
آموختم هر گاه کسی یادم نکرد، من یادش کنم؛شاید اوتنها تر از من باشد
حامد ♥
دختر نابينايى بود که به خاطر اين عيب از خودش متنفر بود. او از همه بدش میآمد، بجز دوست پسرش که در طول اين سالها هميشه در کنارش مانده بود. او به دوست پسرش گفت اگر بتوانم بينائيم را به دست آورم با تو ازدواج خواهم کرد. يکروز، يکنفر دو چشمش را به آن دختر اهدا کرد. چند روز بعد از عمل جراحى، هنگامى که باندها را از روى چشم دختر باز کردند، او براى نخستين بار توانست همه چيز را ببيند، حتى دوست پسرش را. پسر به او گفت: اکنون که بينائيت را به دست آوردهاى با من ازدواج میکنی؟ دختر به دوست پسرش نگاه کرد و متوجه شد که او هم نابيناست. چشمهاى بسته پسر شوک زيادى به او وارد کرد. اصلاً انتظارش را نداشت. با خود فکر کرد نمیتواند تا آخر عمر با او با اين شرايط زندگى کند و بدين خاطر، پيشنهاد پسر را رد کرد. پسر در حالى که اشک ديدگانش را پر کرده بود از کنار تخت او رفت و بعداً اين يادداشت را براى دختر فرستاد: «عزيزم، از چشمانت خوب محافظت کن، چون قبل از اين که مال تو باشند، مال من بودند.»
حامد ♥
با کسي که دوستش داري فيلم نبين! آهنگ گوش نده! به پياده روي نرو! خاطره نساز! وقتي نبودش ميفهمي چي ميگم...
حامد ♥
اين هم از يك عمر مستي كردنم ،سالها شبنم پرستي كردنم ،اي دلم "زهر جداي" را بخور !چوب عمري باوفاي را بخور،اي دلم ديدي كه ماتت كرد و رفت خنده اي بر خاطراتت كرد و رفت، آه عجب كاري بدستم داد دل هم شكست و هم شكستم داد دل
حامد ♥
خسته ام ازتقديري که فاصله راميکوبد برصورتم...
حامد ♥
نميدانم دوستت دارم چه واژه ي عجيبي ست که هرکس مي گويد عاشق تر ميشود وهرکه ميشنود بي تفاوت تر ....
حامد ♥
كاش باران به كوير دلمان ببارد تا از رنگين كمانش پلي بسازيم براي ديدار
حامد ♥
ماشينه تا شيشه جمع شده...يه نفر اون بغل افتاده پارچه سفيد روش کشيدن مرده... يارو داره رد ميشه ميگه مرده؟! پ ن پ تصادف خستش کرده خوابيده.
حامد ♥
بالهايم را پس بده خيالت بيشتر از تو اين حوالي مي پرد...!
حامد ♥
از قلب پرسيدم: چه کنم وقتى دلم تنگ است و دستم کوتاه و جفاي يار ميبينم؟ قلب گفت: ببين کار من خون رسانى به بدنه، از من چرت وپرت نپرس!!!