hamraz
من که چیز زیادی نخواستم ،تنها آسمان را خواسته ام و گاهی تو را که اگر ماه نباشد روشنایی شبهایم شوی
hamraz
بیهوده تلاش نمیکنم ... دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود ... تو را، من، "تو" کردم، در همین چند خط عاشقانه؛ وگرنه تو همان "او"یِ دیروزی
hamraz
انتهای نگاهت کلبه ای خواهم ساخت, تا مبادا بگویی: از دل برود هر آنکه از دیده برفت
hamraz
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه هاست، ریشه من هرگز اسیر باد نیست، زندگی چون پیچکیست، انتهایش میرسد پیش خدا
hamraz
تو برو پیچک من ، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن ، رو پیشانی من چیزی نیست ، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی
hamraz
به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد/ دلش غمگین، خودش ساده، کمی از جنس ما باش
hamraz
هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند، هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند، پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو میکند
hamraz
ميخواستم تصوير با تو بودن را نقاشي كنم، ديدم فاصله بينمان در ورق جا نميشود، كمي نزديكتر بيا ميخواهم با تو بودن را حس كنم
hamraz
وقتی یه نفر، توی یه جمله، یه عالم ازتون تعریف کرد، منتظر یه "اما" آخر جمله اش باشید
hamraz
بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد ... گردن آويز كسان ديگري ...
hamraz
خدا بهم لبخند زد... یه دنیا برام ارزش داره... چه فرقی می کنه اگه چشم های تو هنوز کثیف و وحشتناکه؟