haniye sh
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد... گفت: طولی نكشد تو نیز خاموش شوی ...
haniye sh
نسیم دانه را از دوش مورچه به زمین انداخت...مورچه دانه را دوباره به دوش گرفتو روبه آسمان گفت:گاهی یادم می رود که،هستی...کاش بیشتر نسیم بوزد....
haniye sh
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست……شستم ولي !……… گفتي: جور ديگر بايد ديد…….ديدم ولي !………….. گفتي زير باران بايد رفت……..رفتم ولي !…………. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را…هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: ” ديوانه باران نديده! (ببخشید اگه تکراری بود آخه من خیلی دوست دارم این متنو)
haniye sh
صـبـر کـن سـهـراب... گـفـتـه بـودی قـایـقـی خـواهـم سـاخـت ...قـایـقـت جـا دارد؟ ...مـن هـم از هـمـهـمـه اهـل زمـیـن دلـگـیـرم ...
haniye sh
شب همگی بخیر...خوابای خوب ببینید...
haniye sh
تا حالا شده ...دلت واسه خودت تنگ بشه؟...هر دردت یه آهنگ بشه؟...تا حالا شده...تا حالا شده...یه چیزی ازت کم بشه؟...هر چی میخونی تهش غم بشه؟...تا حالا شده...تا حالا شده...دلم واسه خودم تنگ شده...چقدر صدام بی آهنگ شده...زندگیم بی تو بی رنگ شده...از وقتی قلب تو سنگ شده...منو ازین قفس رها کن ...دوباره اسممو صدا کن..........