haniye sh
یادت برایم...همانند قصه ی سیگار پیرمردیست...که سال هاست می گوید:نخ آخر است...
haniye sh
حالا که رفته ای...دلم برای تو...بیشتر از خودم میسوزد...فکر میکنی...کسی به اندازه ی من...دوستت خواهد داشت...؟
haniye sh
شب همگی بخیر...خوابای خوب ببینید...
haniye sh
صـبـر کـن سـهـراب... گـفـتـه بـودی قـایـقـی خـواهـم سـاخـت ...قـایـقـت جـا دارد؟ ...مـن هـم از هـمـهـمـه اهـل زمـیـن دلـگـیـرم ...
haniye sh
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست……شستم ولي !……… گفتي: جور ديگر بايد ديد…….ديدم ولي !………….. گفتي زير باران بايد رفت……..رفتم ولي !…………. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را…هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: ” ديوانه باران نديده! (ببخشید اگه تکراری بود آخه من خیلی دوست دارم این متنو)
haniye sh
دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد ... جـایِ خــالــی دَســــتـِــ تو را ... هیچ کس بــَــرایــَــم پــُــرنــمـــی کــــنــد ... راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو: " دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد " ...
haniye sh
کــاش تــوي ايــن جــاده يه تابلــو نصــب ميکــردن...واســه دلخــوشــيم..."" تــــــــو "" دو کيــــلومــــتر...!!
haniye sh
حالا که اشکامو دیدی... میگی که از من بریدی...میگی که چیزی نمونده بینمون...ازم ناامیدی...میگی که راه تو دوره...میگی خونه سوت و کوره...من میگم دوسم نداری؟...تو میگی نه مگه زوره؟...اینو یادت باشه که...حال من خوبه با تو...یادت باشه همه زندگیم...بود نگاتو...یادت باشه رفتیو...بستی روم چشاتو...(یادت باشه/امیرتتلو)
haniye sh
گریه نمیکنم ...فقط لبخندی کش دار و تلخ ....به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم ....و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم ...و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم ...و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید و موهایم را دور انگشتانم حلقه میکنم ....و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !... گاهی که خیلی غمگین میشوم خودم را نوازش می کنم... در اوج تنهایی و خود را در آغوشِ خود رها میکنم ...دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم ...و فراموش نشده ام ...نمرده ام !... گاهی که خیلی غمگین میشوم مدتها خود را در آینه مینگرم !... امشب از آن گاهی هاست...
haniye sh
عشق در کار دل ما عاجز است/بحر نتواند گشودن عقده ی گرداب را
haniye sh
خدا آن حس زیباییست ...که در تنهایی صحرا...زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را...یکی مثل نسیم دشت می گوید:"کنارت هستم ای تنها..."