سحر
آرزو میکنم که فرو افتادن هر برگ پاییزی آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت . . . خدانگهدار همگی
سحر
نافم را که بریدند ، فاصله ها شد تقدیر من آری از همان وقتها شروع شد بی تو بودنم . . .
سحر
غم دانه دانه می افتد روی گونه هایم ، آری شور است طعم نبودنت !
سحر
کسی هست آغوشش را،شانههایش رابه من قرض بدهد ؟ ! تا یک دل سیر گریه کنم؟!بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی؟
سحر
آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی.
سحر
تو را چه به فرهاد؟ یك فرهاد است و یك بیستون عاشقی. تو همین یك وجب دیوار فاصله را بردار...من باورت می كنم