سحر
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد …
سحر
از عشق گفتم ، گفتی میدونم . از غم گفتم ، گفتی میدونم . از دلتنگی میگم که نمیدونی . . .
سحر
تو پادگان چشمات راه میرفتم … بی معرفت سهم من از عشقت کلاغ پر بود ؟
سحر
الهی دلم با دلت طوری تصادف کنه ، که هیچ کس نفهمه تقصیر کدوم یکی از ما بوده .
سحر
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خدا حافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه . . .
سحر
ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود... یا مرا با او نمی کردی آشنا، یا مرا از او نمی کردی جدا . . .
سحر
باور کن که نیازی نیست به یاد کسی که نیست اولش ترسناک ، بعد دردناک ، و بعد آزاد و رها و شاد . . . فراموش می کنم
سحر
…پایان راه کاملاً پیداست!
می دهم قابش کنند
کنایه هایت را به رسم یادگاری.
و به همان دیوار میاویزمش!
جای همان دستخط تماشائی . . .
سحر
یکی به یکی دیگه میگه: چرا کولر نمی خری؟ دومی: بدرد نمیخوره اونایی هم که دارن گذاشتن رو پشت بام
سحر
وقتی تمام شیرها پاکتی اند.. وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند... وقتی پهلوناش دوپینگی اند... ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند!
ميدونم سحر
15 سال و 1 ماه و 1 روز و 1 ساعت و 31 دقيقه قبل