سحر
چگونه در این چشم های زیبا جا داده ای این همه دروغ را؟!
سحر
دلم صاف نمی شود با تــو.. حالا تو هــی به مهـربانی ام دخیل ببند
سحر
می بوسم می گذارم کنار ، تمام ِ چیز هایی که ندارم را ،دست هایت را ، شانه هایت را ، عاشقی ات را ، همه را
سحر
در عجبم چطور هنوز ستون فقراتت سالم است، وقتی با این انهدام سخت از چشمانم افتادی !
سحر
شکستنی رفع بلاست..اما…باور نمیکند دلم
سحر
من همیشه تشنه ما بودم و تو همیشه از من سیر بودی…
سحر
اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفای بی مروت/ غمم دادی و غمخوارم نکردی سروکارت به فردای قیامت.
سحر
مگر با باد نسبتی داری؟… چقدر شیبه تو یک لحظه آمد مرا پیچاند و رفت
سحر
هر مردی باید یکروزی ازدواج کنه ، چون شادی تنها چیز زندگی نیست !
سحر
هرکس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند/ هرکس که نداند و نخواهد که بداند/ حیف است چنین جانوری زنده بماند !
سحر
با عشق به من خیانت کردی/ دل دادم و تو رد امانت کردی/ رفتی و چه آسوده ز من دل کندی/ هر دو قلمت خورد اگر برگردی !
سحر
زیبایی عشق به سکوت است نه فریاد ، پس با تمام سکوتم دوستت دارم . . .
سحر
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم می نوشتی، سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم /حالا سواد دارم اما دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم . . .
سحر
گفتی که بیا و از وفایت بگذر / از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم/ گفتم که بهانه ات برایم کا[!]ت / معنای لطیف عشق را فهمیدم . . .
سحر
با معرفت ...خوشگل... خوش تیپ... خوش اخلاق … چقدر از خودم تعریف کردم، یه کم تو از خودت بگو !