سحر
روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند ولی ای تنهاترین رویای عشق هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند
سحر
آخ که چقدر تنهایم … دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است
سحر
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند … چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد
سحر
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت …
سحر
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم…
سحر
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم…
سحر
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد …
سحر
کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
سحر
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
سحر
قبل از اینکه به کسی بگی : ” دوستت دارم …” خوب فکراتو بکن… چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی… که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه