سحر
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند/ معنی کور شدن را گره ها میفهمند/ سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین/ قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .
سحر
هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام، از ته دل دوست داشته باشم
سحر
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
سحر
اگر دبیر فارسی بودم، نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم... اگر دبیر جبر بودم، عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش میکردم تا معادله محبت پدید آید... اگر دبیر هندسه بودم، ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
سحر
مبادا گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد
سحر
همه زندگی فقط ۳روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم، اونم فقط به خاطره تو.. وقتی هم که دیگه نباشی، منم میرم
سحر
مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه
سحر
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی
سحر
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر
سحر
قسمتی از متن موجود نیست... بقیه متن هم موجود نیست . . .
سحر
دنبالریه گرامی : یاد آور میشود ایم پست فقط برای خواندن نیست گاهی هم میشود لایک زد !
سحر
هوس کرده ام خوب نباشم. شاید حالم را بپرسی!