سحر
از خودت گفتی و من شنیدم . گفتی که بزرگتر شده ای و به چیزهای بزرگ فکر می کنی. گفتی چراغی را برای همیشه خاموش کرده ای و به آن دیگر فکر نمی کنی. گفتم :«خاموشی موقتش خوب است . به چراغ روشن فردایی که می آید حتما فکر کن ،که می آید ،چون ما می خواهیم . تنها باید برای روشنایش تلاش کنیم . چراغ سوخت می خواهد و انرژی . تو و من و این همه دیگران همه نسل ،هر یک به سهم و قد و توانمان ،باید برای روشنا کاری کنیم . »
سحر
و تنها اگر بدانی چه قدر تاریک شده ست ، می باید تا همه ی روشنای از دست رفته شوی ، بی آنکه چیزی از تاریکی برتوانی داشت . .....
سحر
«دیوی که دور تا دور زمینی را برید که رستم روی آن خوابیده بود ،وقتی بردش به هوا ،دست کم از او پرسید :«به کجا پرتت کنم ؟به کوه یا دریا؟» و رستم که می دانست اگر بگوید دریا ،پرتش می کند به کوه ،گفت :«به کوه».درزمانه بی رویا ،پرتت می کنند اما بی سئوال . »
سحر
«انسان شهرش را عوض می کند ،کشورش را عوض می کند و کابوس ها را نه . فرقی هم نمی کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه های جهان پیاده شده باشی .این تنها جامه دانی است که وقتی باز می کنی لبالب است از همان کابوس.»
سحر
موسیقی زبان مشترک همه ملت هاست .موسیقی مرزها را می شکافد و اصلا موسیقی همیشه نسبت به مرزها و حریم ها بی احترام بوده . موسیقی با پراکندگی پیوند دیرینه دارد و خوب پراکنده می شود در سراسر گیتی ،اگر که باید بشود! موسیقی زبان رایج جهان وطن هاست .موسیقی زبان اشاره همه گنگ زبانان مانده در سرزمین های بیگانه است .
سحر
"بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم . نویسنده نباید –فقط- در بند گفتن باشد . برای گفتن همیشه وقت هست،اما برای اندیشیدن ممکن است دیر شود . چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند ؟" محمود دولت آبادی
سحر
من بر حسب تصادف دست به قلم بردم. شاید برای اینکه به یک دوست ثابت کنم که نسل من میتواند نویسنده ساز باشد. و گذاشتم که به دام بیفتم: نوشتن را دنبال کردم و متوجه شدم که هیچ چیز در دنیا به این حد برایم لذت بخش نیست." گابریل گارسیا مارکز
سحر
چرا مینویسم؟ چرا نقاشی میکنم؟ فقط همین راه وجود دارد – تنها راه ممکن برای من تا بتوانم دنیا و خودم را کنترل کنم. من وقتی مینویسم یا نقاشی میکنم احساس میکنم که کسی هستم، احساس میکنم که زنده هستم." گونتر گراس
سحر
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی، بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو، بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
سحر
هنوز باورم نمی کنم این بد عهدی ایام را، من باشم و من باشم و من باشم و در این سال های گذرا خبری از تو نباشد! اثری از تو نماند! لابلای تاریخ ،جایی در حافظه یا حتی زیر سنگی ستبر در آرامگاهی زیر سایه تک درخت نارنجی شاید... کجایی ...به جستجوی تو بر درگاه کدامین رود یا کوه یا کویر یا شاید گردشگاه پشت یک سد اتراق کنم؟
سحر
.....و سرانجام ،زمین میراث مهربانان خواهد شد .
نیک می دانم که در آن روز زمین را بی چانه ،با شیفتگان دنیا ،به ثمن بخس معامله می کنند و به بهایش شیرینی می خرند برای شیرین کام کردن جهانیان .
و گل می خرند برای تغییر شامه ی کپک زده مان .
مهربانان برانگیخته شده اند برای خوشی ساختن از لحظه
.....عمرشان جاودان باد و مهرشان افزون .....